تبليغاتX
عکس عاشقانه.متن عاشقانه.اس ام اس عاشقانه

عکس عاشقانه.متن عاشقانه.اس ام اس عاشقانه

عکس های عاشقانه...متن های عاشقانه...اس ام اس عاشقانه

   نظر یادتون نره  

نظر دادن نشانه ی شخصیت شماست

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/07/21ساعت 3:7 بعد از ظهر  توسط روح بشر  | 

صدای چک چک اشکهایت

صدای چک چک اشکهایت را از پشت دیوار زمان می شنوم و می شنوم که چه معصومانه در کنج سکوت شب ‌، برای ستاره ها ساز دلتنگی می زنی و من
می شنوم می شنوم هیاهوی زمانه را که تو را از پریدن و پرکشیدن باز می دارد آه ، ای شکوه بی پایان ای طنین شور انگیر من می شنوم به آسمان بگو که من می شکنم ! هر آنچه تو را شکسته و می شنوم هر آنچه در سکوت تو نهفته
+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/07/21ساعت 3:3 بعد از ظهر  توسط روح بشر  | 

چشمهایم را می بندم

چشمهایم را می بندم و بی هراس روی لبه پشت بام راه می روم.
دیگر چه فرق دارد که در بستر بمیرم یا در جوی آب.
اینک فریادی به دیواره ی رگهایم مشت می کوبد.
فریادی که از ناله هایی جانکاه زاییده شده است.
ناله های زجر آور هم نوعان منآرام آرام راه می روم.
می دانم که هر لحظه امکان سقوطم هست.
می دانم که همه ی لذت کودکانه ای که از زندگی می برم ممکن است در چشم به هم زدنی به نیستی بپیوندد.
ولی چه فرق دارد!
به هر حال دیر یا زود باید از محنت گاه زندگی گریخت
کاش وقتی بین زمین و آسمان معلق می شوم، پیش از آنکه بمیرم لحظه ای بیاسایم
و بدانم برای چه می میرم
چراکه هرگز نفهمیدم برای چه زندگی می کنم
می دانم که آسمان هم با من هم درد است
نور مهتاب هم تیره و آلوده شده استاو هم از خویش می هراسد.
همچون من
او هم پا به پای من روی پشت بام راه می آید
نمی دانم تا کی این بازی ادامه خواهد داشت
امیدوارم زیاد طول نکشد
چون به هر حال بازنده ی این بازی من هستم
+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/07/21ساعت 2:55 بعد از ظهر  توسط روح بشر  | 

آواز عاشقانه

آواز عاشقانه ي ما در گلو شکست

              حق با سکوت بود صدا در گلو شکست
   ديگر دلم هواي پريدن نميکند
                تنها بهانه ي ما در گلو شکست
  سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
               آن گريه هاي عقده گشا در گلو شکست
  اي داد کس به داغ دل باغ دل نداد
           اي واي هاي هاي عزا در گلو شکست
    آن روزهاي خوب که ديديم خواب بود
          خوابم پريد و خاطره ها در گلو شکست
    تا آمدم که با تو خداحافظي کنم
          بغضم امان نداد و خدا....در گلو شکست
+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/07/21ساعت 2:50 بعد از ظهر  توسط روح بشر  | 

از نسل بارانم

 

رفتی و از رفتن تو قلب آینه شکسته

کوچه ها در خلوت شب

پنجره ها همه بسته

آسمان خاکستری رنگ

مغز باران در نگاهش

بی تو من از نسل بارانم

چون ابر بهاران گریانم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/07/21ساعت 2:41 بعد از ظهر  توسط روح بشر  | 

دوری

 

به وسعت ندیدن نگاهت خسته ام

طاقت دوری ندارم

چگونه بشکافم فاصله های تمام نشدنی جدایی را

چگونه بشکنم ثانیه های سنگین دوری را

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/07/21ساعت 2:40 بعد از ظهر  توسط روح بشر  | 

بوسه

                                             

گفته بودم که اگر بوسه دهی توبه کنم

که دگر با تو از این گونه خطا ها نکنم

بوسه دادی و چو برخاست لبت از لب من

توبه کردم که دگر توبه بیجا نکنم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/07/21ساعت 2:36 بعد از ظهر  توسط روح بشر  | 

نیاز من

 

وقتی می شی نیاز من اگه نباشی پیش من

اشکای چشامو ببین که می ریزه به پای تو

بازم که بی قرارمو دلواپس نگاه تو

تموم هستی منی بمون همیشه پیش من

اگه شدم عاشق تو نزار که بی تاب بمونم

لالایی شبام تویی نزار که بی خواب بمونم

دارم برات شعر می خونم شاید به یادم بمونی

فقط یه چیز ازت می خوام همیشه عاشق بمونی

دوست دارم خیلی کم ولی جز این چیزی نبود

وازه ها رو ولش کنیم عشقمو از چشام بخون

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/07/21ساعت 2:35 بعد از ظهر  توسط روح بشر  | 

گريز از عشق

گريز از عشق



رفتم مرا ببخش

و مگو او وفا نداشت

راهي به جز گريز برايم نمانده است

رفتم كه داغ بوسه پر حسرت ترا

با اشكهاي ديده ز لب شستشو دهم
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/06/14ساعت 4:4 بعد از ظهر  توسط روح بشر  | 

عشق نمي پرسه

 

عشق نمي پرسه که تو کي هستي؟

عشق فقط ميگه تو مال مني...

عشق نمي پرسه که اهل کجايي ؟

فقط ميگه تو قلب من زندگي مي کني...

عشق نمي پرسه که چي کار مي کني؟

فقط ميگه باعث ميشي قلب من به ضربان بيفته...

عشق نمي پرسه چرا دور هستي؟

فقط ميگه هميشه با مني...

عشق نمي پرسه که دوستم داري؟

فقط ميگه دوستت دارم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/06/14ساعت 4:2 بعد از ظهر  توسط روح بشر  | 

اقیانوس وسیع

 

عشق اقیانوس وسیعی است

که دو ساحل را به یکدیگر پیوند می دهد

-عشق گلی است که در زمین اعتماد می روید

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/06/14ساعت 4:1 بعد از ظهر  توسط روح بشر  | 

فراموش کردن

 

عشق : فراموش کردن خود

در وجود کسی است که

همیشه و در همه حال

ما را به یاد دارد

*

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/06/14ساعت 4:0 بعد از ظهر  توسط روح بشر  | 

ای کاش این انتظار پایانی داشت

ای کاش انتظار پایانی داشت تا من می توانستم باز آن دستان پر مهرت را بگیرم و برای آخرین

بار بر آن بوسه زنم.

ای کاش انتظار پایانی داشت تا من دوباره تو را در آغوش بگیرم و برای آخرین بار وجودت را

حس کنم. ای کاش انتظار پایانی داشت تا من در آغوش تو میمردم.ای کاش این انتظار طاقت

فرسا تمامی داشت تا من نوای عاشقانه از دیدار تو سر می دادم.

ای کاش انتظار پایانی داشت تا من برای آخرین بار غرق در نگاه پر محبتت می شدم.

ای کاش این انتظار پایانی داشت تا من دستانت را می گرفتم و در این غربت تنهایی غرق

نمی شدم.ای کاش این انتظار پایانی داشت تا می توانستم برای آخرین بار گل رویت را ببینم

ای کاش می تونستم سر روی شونه هات بذارم و اشک شرم و پشیمانی را در دامانت بریزم.

ای کاش این انتظار پایانی داشت تا من می توانستم تو را ببینم و دستان گرمت که دست

 احساس عشق است را حس کنم.ای کاش این انتظار پایانی داشت تا من برای آخرین بار

نوای عاشقانه را از دیدارت سر می دادم و با فریادی از اعماق وجودم دوستت دارم را فریاد

می زدم.ای کاش این انتظار پایانی داشت تا من می توانستم برای آخرین بار تو را در کلبه ی

قلبم حس کنم.ای کاش این انتظار پایانی داشت تا ما باهم پیوند سر می دادیم ای کاش...

ای کاش این انتظار پایانی داشت تا من می توانستم برای آخرین بار بر پیشانی ات بوسه

عشق زنم و بعد بمیرم ای کاش...

 ای کاش این انتظار پایانی داشت تا من قبل ازمرگ خودتو رادوباره ببینم و بعدازدیدار تو بمیرم.

ای کاش می تونستم... ای کاش... ولی دیگر تقدیر رغم خورده است و وقت رفتن آمده است و

من بدون دیدن روی گلت باید بمیرم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/06/14ساعت 3:44 بعد از ظهر  توسط روح بشر  | 

مستي اين دل

چون دل عشاق را در قيد كرد

                   

خودنمايي كرد و دلها صيد كرد

 

امتحانشان را ز روي سر خوشي 

             

          پيش گير شيوه عاشق كشي

 

دل پريشانشان كند چون زلف خويش 

        

زانكه عاشق را دلي بايد پريش

 

خود كند ويران ، دهد خود تمشيت 

           

          خود كشدشان ، باز گردد خود دهد

 

تا گريزد هر كه او نا قابل است

                  

          عشق را مكره هوس را مايل است

 

اندك اندك مي كشاند سوي خويش   

        

مي دهد راهش به سوي كوي خويش

 

 مي نيارد كس به وحدتشان شكي  

         

           عاشق و معشوق مي گردد يكي

 

اول آدم ساز مستي ساز كرد

                   

بي خودي در بزم خلد آغاز كرد

 

برق عصيان صفوتش را خانه سوخت 

         

شمع سوزان شد پر پروانه سوخت

 

نوح تا گرديد با مستي قرين 

                    

 شد به غرقاب بلا كشتي نشين

 

بر خليل آن نشئه تا شد شعله زن 

           

          كرد اندر آتش سوزان وطن

 

يوسف از مستي چو دل آگه شدش  

         

          جا زدامان پدر در چه شدش

 

تا سر يعقوب از آن پر شور شد 

                

          از غم يوسف دو چشمش كورشد

 

مست از جام بلا شد تا كليم

          

          سالها در تيه محنت بد مقيم

 

عيسي از مستي قدم بر دار شد

              

          لاجرم سرمنزلش بر دار شد

 

احمد از آن باده تا شد سرگران

                 

           كرد بر وي رو بلا از هر كران

 

شور آن صهبا در آن قدسي دهن  

            

          گشت سنگي عاقبت دندان شكن

 

مرتضي زان باده تا گرديد مست

                

          لاجرم در آستين بنمود دست

 

باز بينم رازي اندر پرده اي    

                    

هست دل را گوئيا گم كرده اي

 

وه كه عشق از دانشم بيگانه كرد   

           

          مستي اين دل مرا  ديوانه كرد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/06/14ساعت 3:43 بعد از ظهر  توسط روح بشر  | 

كيست اين پنهان

كيست اين پنهان مرا در جان و تن

كز زبان من همي گويد سخن

اين که گويد از لب من راز کيست

                   بنگريد اين صاحب آواز کيست؟
 گويد او چون شاهدی صاحب جمال

                   حسن خود بيند به سر حد کمال

از برای خود نمايی صبح و شام

 

                    سر برآرد گه  ز برزن گه ز بام


با خدنگ غمزه صيد دل کند

                   ديد هر جا طايری بسمل کند


گردنی هر جا درآرد در کمند

                 تا نگويد کس : اسيرانش کم اند


ماسوی آيينه آن رو شــدنــد

 

                   مظهر آن طلعت دلجو شدند


پس جمال خويش در آيينه ديد

 

                     روی زيبا ديد و عشق آمد پديد


 خوش پريشان با منش گفتارهاست

 

                   در پريشان گوييش اسرارهاست


 کيست اين گويا و شنوا در تنم ؟

                   باورم يا رب نيايد کاين منــم

پس جمال خويش در آيينه ديد 

                   روي زيبا ديد و عشق آمد پديد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/06/14ساعت 3:42 بعد از ظهر  توسط روح بشر  |